تبليغاتX
...انتظار

...انتظار

سلام ...

اول از همه به خاطر حضور گرمتون از همتون ممنونم ومعذرت که نتونستم بهتون سر بزنم. می خواستم بگم که من تا دهم محرم نمیام.بعد محرم اگه عمری باشه بازم میام پیشتون.

از همتون التماس دعا دارم...یا علی

بیا مجنون که لیلا خواهد آمد...................نگار ماه سیما خواهد آمد

ببین ای دل تجلای خدارا.....................کلیم اله به سینا خواهد آمد

عیان شد جلوه ی ماه محرم..................بیا مهدی که زهرا خواهد آمد

گل ام البنین باب الحواءج.......................به فریاد دل ما خواهد آمد

عزاداران سیه پوشان بیایید..................قسم بر عشق مولا خواهدآمد..

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدایی هست...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 14:34 توسطپارسا |


 

تنها در بي چراغي شبها مي رفتم
 دستهايم از ياد مشعل ها تهي شده بود
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد
لحظه ام از طنين
ريزش پيوندها پر بود
تنها مي رفتم مي شنوي ؟ تنها
من از شادابي باغ زمرد كودكي به راه افتاده بودم
 آيينه ها انتظار تصوريم را مي كشيدند
درها عبور غمناك مرا مي جستند
 و من مي رفتم مي رفتم تا درپايان خودم فرو افتم
ناگهان تو از بيراهه لحظه ها ميان دو تاريكي به
من پيوستي....

 


ادامه مطلب..

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 10:51 توسطپارسا |


 

 

 

 

 

  اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد  و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد  و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد و ناپایدار،برخی نادوست، و برخی دوستدار که دست کم یکی در میانشان  بی تردید مورد اعتمادت باشد  چون زندگی بدین گونه است...

  
 
 


ادامه مطلب..

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 11:53 توسطپارسا |


مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»
پروانه ای پرید.......
اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 15:33 توسطپارسا |


 

توی سفره خالی ما ...

توی چروک های صورت مادربزرگ ....توی ناله های زنی که داره وضع حمل می کنه ...

توی پینه های دست ادمهای بدبخت و فقیر ...

توی ارزوهای دخترهای فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بالدار بیاد و اونها رو از نکبت فقری که توش گیر کرده اند نجات بده ...

 


ادامه مطلب..

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 14:33 توسطپارسا |


 

دختری کنجکاو می پرسید:

ایهاالناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت اولش رویا...

آخرش بازی است و بازیچه.

مادرش گفت عشق یعنی رنج

پیله و زخم و تاول کف دست....

 


ادامه مطلب..

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 11:45 توسطپارسا |


 

خبرش را شنيده بودند
ماهي هايم ولي نگران نبودند
آسوده در تنگ مي رقصيدند
با خود گفتم نكند نمي دانند چه خواهد شد
ماهي قرمزم را صدا زدم
گرم رقص بود
كنار ديوار شيشه اي تنگ ايستاد
گفتم شنيده اي كه از اين پس
ساكنان سفره ي هفت سين همگي سين دارند
ديگر نه آينه ، نه ماهي و نه قرآن جايي در سفره ندارند
ماهي ام خنديد
چيزي نگفت
دوستش صدايش زد
ستاره، آدم ها را رها كن
بيا منتظرم
ماهي ام نامش را تغيير داده بود
و من مات آن شدم كه ديگر جاي ماهي
ستاره سر سفره ام دارم ...

من از طلوع چشم تو دل به نماز داده ام
در عوض قضاي آن عمر دراز داده ام......


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 19:54 توسطپارسا |


هی فلانی!

    می دانی؟!

می گویند رسم زندگی چنین است :

می آیند ...    می مانند  ...

عادتت می دهند ...   و می روند ...

و تو در خود می مانی

       و تو تنها می مانی!

   راستی!

          نگفتی!

آیا رسم تو نیز چنین است؟!   

            مثل همه ی فلانی ها ؟!

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 12:42 توسطپارسا |


+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 13:21 توسطپارسا |



عشقی که بایک نگاه آغاز میشود باشناخت سست تر و سست تر میشود

ولی عشقی که باشناخت آغاز میشود

 باهرنگاه عمیق و عمیقی تر میشود

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 12:35 توسطپارسا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد که امشب باناله ای بغض آلود,بردیار این دل خسته اشک می ریزد.
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند..
و اینک باران.
بر لب پنجره ی احساسم می نشیند وچشمانم را نوازش می دهدتا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم.
در امتداد نگاه تو!!
لحظه های انتظار شکسته می شود و
بغض تنهایی من مغلوب نگاه تو می گردد...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های قبلی

هفته چهارم آذر 1388

هفته اوّل آذر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388



دوستان

انجمن علمی دانشگاه محقق
فرج دوست
چشماي تو
محکوم
میعاد عاشقانه
کلبه ی عشق
غریبه غم مخور من هم غریبم
تو به یاد من نبودی..من به یاد تو شکستم
بغض سکوت
عاشقاش
کلبه ی تنهایی_دختری از خزان
غریبه ی رهگذر
مشق عشق
کلبه ی خیال
عطر قهوه
طلوع خورشید
نگاردریا
حرفهای نگفته ی قلب یک عاشق به معشوقش
پادشاه صخره ها وبهار خاطره
حقیقت عشق
pure hearts
اسیرعشق واقعی _فریبا
زیبایی پوست _دکتر نگارکریمی
سکوت دل
باغ باران خورده
دل آوازه ی وحید
تیغ خونین
سولماز تنها
قالب های نایت اسکین


    بازدیدها:

Design by : Night Skin


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس